بعد سال ها
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 12:59
بعد از گذر سال ها، فراز و فرودهای زندگی من یک روز تصمیم گرفتم با دختری قرار بزارم.اسمش هارشیتا بود و از هند می اومد و بارها هم رو جاهای مختلف دیده بودیم و از گفت و گو با هم احساس خوبی بهم دست می داد، ازش خواستم باهم قرار بذاریم گاهی بریم بیرون و اون روز داشتم کارهامو می کردم که برای شام توی یه رستور...
مذهب من سنی است.
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 22:03
من فکر می کنم مهم ترین عواملی که من رو به اینجا کشوندند ابتدا مذهب، وضعیت ایران و سپس شخصیت خودم بود.تو این سالهای پس از دبیرستان من بارها عاشق شدم شعر نوشتم متعهد به انسان موندم و سعی کردم دوست خوبی برای انسانهایی که من رو میشناختند باقی بمونم. اما یه چیزی مثل خوره تمام روحم رو جوید. نداشتن یه خونه...
تنفر
-
تاریخ: 1401/5/3 ساعت: 0:13
چیزهای زیادی هستند که ازشون متنفرم اخبار، ارزشی، بیکاری، بیهدفی و علیرضا
از خاطرههای قدیمی بدون ویرایش
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 3:24
یکروز باید اینچنین میشکست. بلاخره به زبون اومد، گفت برنامهات چیه؟ میمونی یا میری؟ کسی نمی فهمه حال منو، خودمم نمیفهمم حالم رو. رفیق حس بدی دارم ، انگار یکی یه میله داغ رو انداخته تو گلوم و داره مثل آش نذری به همم می زنه اما من تهی ام و درونم هیچی نیست. باید انتخاب کنم ولی من خسته ام، خسته از همه چیز...
تجربههای بعد ارشد
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 3:24
داشتم در مورد چی فکر می کردم؟ بعد هفت سال رفتم پیش پزشک قلبم و بعد از اکو و نوار قلب، بهم گفت که مشکل قلبیتون کاملا برطرف شده و دیگر هیچگونه علایمی ندارید. نمیدونی تا چه حد از این بابت خوشحال شدم. این خبر خوبی بود برای این روزهای من که دارم برای دکتری میرم آلمان و تو شروع فصل جدیدی از زندگی خودم هست...
دیگر ندارمت-ماندانا
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:52
باورت نمی شود چقدر دلم می خواهد صدای خنده ات را بشنومباورت نمی شود چقدر دلم می خواهد ، دوباره برقصیم و من در میان رقص ناگهان ببوسمت موهایت را نوازش کنمو تو روی شانه هایم بنشینی فریاد بزنی فریاد بزنیطاها طاهادلم ذوق کردن های بی مهابای تو را می خواهدگاهی خوشبختی خیلی نزدیکه اما ما نمیفهمیمشما نقشمون ر...
اعدام
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:52
چند سال پیش هنگامی که رکود اقتصادی بزرگی کل بازار ایران رو گرفته بود، تو یکی از شهرک های صنعتی اطراف تهران، چهاردونگه مشغول کار بودم، تازه کارشناسیم رو تموم کرده بودم و دنبال دیدن و یاد گرفتن بودم. سلسبیل خونه داشتم و هر روز از مترو نواب شروع به حرکت می کردم و بعد دو ساعت خودمو می رسوندم به محل شرکت...
The end
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 10:58
Today i finishd my instagram accountBecause of maryam I ask him Be a freand with meBut she broke my love and dont accept it. Some times i think i am alone a loteAnd be freand with people, just like comedy for meBecause no one of them dont want accept me as a freand in real life.Summary i am so alone...
ماندانا و دیگر هیچ
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 10:58
دارم آهنگ ای ساربان محسن نامجو رو پلی می کنم و به این چند وقت گذشته فکر می کنم. دارم تو آزمایشگاه دیتا می گیرم و به این چند وقت گذشته فکر می کنم، ساعت 1.40 دقیقه بامداد روز شنبه 26 بهمن 98 هست، هوا ب
نازنین کوه مدرسه
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 10:58
عاقبت یکروز این احساسات قوی مرا از پا در می آورند.نمی دانم چرا این سطرها را می نویسم شاید نوعی اشباع شدگی از چیزی که قادر است آدمی را مجبوربه حرف زدن کند ، از چیزی که تجربه اش کرده ای عمیق ، شایدم نه
لعنت به من
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 7:08
قسم خورده بودم دیگه بهش زنگ نزنم نمیدونم چی شد ؟ بخدا نمیدونم چرا قسممو شکستم و بهش زنگ زدم تلفن بوق میزد ، عجیب بود انگار بعد سالها به خونه برمیگشتم پشت خط بودم تلفن بوق میزد پاهام می لرزید : بوب بوب
پروژه
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 7:08
دلهره انتخاب استاد راهنما.
عاطفه_ امتحان _ عید _بارون
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 7:08
نوشتن انتقام گرفتن از حیاتیست که نتوانسته ایم هرگز زندگیش کنیم"اورهان پاموک".شاید مصداق بارز این سطر حال اکنون من باشد. در عرض چهل و هشت ساعت گذشته هشت فیلم دیدم تا ذهنم را بتوانم کنترل کنم و مابقی ز
عاطفه
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 7:08
حس خوب یعنی بودن ,بودن با عاطفه هر روز هر شب من چقد این موجود نازنین رو دوستش دارم.میخوام حالا که اون هست بی نهایت تلاش کنم بی نهایت انرژی بگذارم و برای روزای آینده همش اتفاقات خوب رقم بزنم.
حال اینروزها
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 7:08
امروز سه شنبه است.از دو روز پیش نوعی بیماری شبیه مسمومیت کل بدنمو فشار میداد نه میتونستم راه برم ونه میتونستم بخوابم ، کل بدنم درد میکرد و معده ام بشدت درد داشت، از دیشب هم دچار اسهال شدیدی شده ام که
روزهای قبل از نتایج ارشد
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:30
من آدم محدودی هستم که همه نقاط ضعف و قوت خودش رو میشناسه و هر با&#
تنهایی و بارون و رفتگان و ماندگان
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:30
شاید حرف زدن از نقاط ضعفمون جزو کارای خیلی سخت زندگیمون باشه š
تجربه شرکت های هرمی
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:20
این متن را برای اولین بار نمیدانم چگونه باید آغاز کنم . هوای آذر و آتش دل ! یکی از دوستان دوران ابتداییم شاید بعد از 15 سال باهام تماس گرفت و گفت دلتنگ بوده و یاد من افتاده و خواست ازم حالی بپرسه ، بعد گفت تو یه شرکت کار پیدا کرده وراضیه از زندگیش ، بهش تبریک گفتم و مکالمه مون تموم شد . دو روز بعد د...
مرگ گاو
-
تاریخ: 1396/7/5 ساعت: 18:24
همه آنهایی که مانند من در کوهستان زندگی کرده اند می دانند که در صبح های سرد ومه آلود کوهستان هیچ چیزی مانند خواب زیر پتو ارزشمند نیست و تن حقیرمن هم از این قاعده مستثنی نبوده ونخواهد بود ، زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم حدود شش ونیم صبح بود و مامان تازه بیدار شده بود و می خواست بره بیرون تا از چشمه ...
امشب
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 15:29
امشب تصمیم گرفتم با ماریا از برزیل به سوئیس بیایم در کاپه کاپانا یک گیلاس شراب ارزان برای خودم و یک نوشیدنی سرد گرانقیمت برای ماریا سفارش دهم که رو برویم نشسته است و به آرامی سیگارم را روشن میکند و طبق عادت همیشه خیره شوم از کنار موهایش به نقاشی های در هم ریخته خان میرو و بگویم که نه دیگر سادیسم مه